X
تبلیغات
دل نوشته های عاشقانه

دل نوشته های عاشقانه

تقدیم به تنها عشقم

خداحافظ دل نوشته های عاشقانه سانی....خداحافظ....

سلام به دوستان قدیمی خودم
میدونم خیلی وقته که آپ نکردم
چون خیلی وقته که دیگه اون تنها انگیزه رو
واسه نوشتن این ولاگ ندارم
یعنی همون عشقی که تو توضیحات وبلاگ ازش حرف زدم...
خودم به دست خودم
واسه خاطر اینکه زندگی عزیزترین هام ومهمتر ازاون
زندگی بچشون مثل من نشه عشقم روتو دلم کشتم....
عشقی که به پاکی وایمان وعشقش ذره ای شک نداشتم...
آره من گناه کارم...
یه گناه بزرگ تو زندگیم انجام دادم اونم دل عشقم وخودم رو شکستم...
اما پشیمون نیستم...
چون ته دلم آرومه که دیگه من باعث وبانی خراب شدن زندگی عزیزانم نمیشم...
خودم عشقم روسرکوب کردم...
خودم دلم رو و دل عشقم روشکستم
وروزها وماهها به خاطرش شبا اشک ریختم
وروزها خندیدم تا کسی از راز دلم با خبر نشه...
اون همه غصه رو دلم تلمبار بود....
بابام رو دیگه کنارم نداشتم...
عشقم رو کشته بودم تو دلم و دل عشقم روشکستم...
دل عشقی که عاشق پاکی،صداقت وایمانش بودم....
عشقی که هرچند کم وبیش ازش میرنجیدم ولی عاشقش بودم....
دیگه زندگی واسم معنایی نداشت ومیخواستم برم...
که خدا بهم گفت آهای سانی...
آهای سانازکجا؟
بیا حالا که از عشقت وزندگیت گذشتی فرشتم ماله تو....
فرشته کوچولوی عاشق ومهربونم ماله تو...
تو عشقت رو به خاطر زندگی یه خونواده از دلت بیرون کردی...
بیا اینم فرشته ی عاشقم ماله تو...
تا دیگه تنها وبیکس وغمگین وناامید نباشی....
تا دیگه نگی خدا دارم میام پیشت ....
خدا فرشتش رو فرشته ی نجات من وزندگیم کرد...
حالا من عاشق اون فرشته کوچولومم....
نه من به عشقم خیانت نکردم ...
قبل اینکه دوست بدارم و دوباره عاشق اون فرشته ی خدا بشم
اون روفراموش کردم واین رو هدیه ی خدا میدونم....
این هاروگفتم تا که بدونید چرا میخوام این وبو ببندم...
به جاش یه وبلاگ دیگه واسه دل خودم وفرشتم درست کردم
تا هروقت دلم میگیره ومیخوام بنویسم اون شعرا وجملاتی روکه دوست دارم
و وحرفای دلم رو اونجا بنویسم ..
.پس از این به بعد من رواینجا پیدا کنید....
www.harfayedelesani.blogfa.com
واسه عشق وایمان من وفرشته کوچولومم دعا کنید...
ماه رمضون خوبی داشته باشید همراه با عشق ومعنویت....
خدانگهدار....
امروز رسما این وبلاگ رو تعطیل کردم....


+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط sani  | 

فاصله

 

فاصله

 

 فاصله

 

 باز هم فاصله

 

  سرخط

 

  ودوباره تکرار فاصله

 

  هزار شب

 

  هرشب هزار صفحه

 

  هرصفحه هزار خط

 

  هرخط هزار فاصله

 

  کاش یکی پیدا می شد

 

  رو مشق هرشبم خط می کشید

 

  شاید معلمم می فهمید

 

  از فاصله ها بیزارم

 

  شاید  مشق دیگه ای بهم می داد

 

  مشقی که بین کلماتش

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط sani  | 

خدای من اینجاست و من، تنها نیستم...

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط sani  | 

باران

امروز باران می بارید

در هوایی که بوی نم می داد

اشکهای خدا را دیدم

در ترنم باران غرق شدم

در دستانم

قطره های باران می رقصیدند

صدایی گفت:من تشنه ی بارانم

که به اندوه تو می اندیشم

از غم آسمان زمین می خندد

و هیچکس اشکهایم را زیر باران 

  نمی بیند............

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط sani  | 

روزهای سرد زمستان می آیند

و من در آغوش تنهایی ،

چقدر خوشحالم

که اولین شبش را،

یک دقیقه بیشتر می گریم

و یک دقیقه بیشتر از تنهایی سرشار می شوم...

و من چقدر خوشحالم که امشب،

غم را دان می کنم...

و هر چه فال می گیرم،

صفحه ای سیاه می آید...

و من چقدر خوشحالم

که باز هم سکوت کرده ای

و دلت به حال من، هیچ نمی سوزد...

و من چقدر خوشحالم

از این همه بی پناهی...

و نمی دانم ،

با این همه خوشحالی

                   چرا باز هم می گریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط sani  | 

تقديم به عشقم..........

امشب می خواهم نگاهم را برایت معنا کنم

و بی پناهی ام را به تصویر کشم...

همین امشب ،

                تلخی وجودم را پذیرا باش

                و میزبان آرزوهای دورم باش...

امشب، د ر لحظه ی شکفتن لبخند ماه،

                                               به آسمان بنگر!

در انبوه ستارگان کهکشان،

تاریک ترین نقطه را خواهی یافت...

من در آنجا،

           به انتظارت نشسته ام.

امشب،

 آن هنگام که آسمان بی ابر بر سرت بارید،

بدان که می خواستم بی واسطه نیازم را بازگو کنم...

و این آخرین شبی ست

                      که از تنهایی ام می رنجم!

دیگر حتی سکوتم را نخواهی شنید.

و هیچ گاه نشانی از من نخواهی یافت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط sani  | 

چه ناباورانه می نگرم دنیای اطرافم را که سفیدپوش گشته،

حال آنکه من در سیاهی روزگارم محصورم...

و تنها سرمای سوزانش را در عمق وجودم پذیرایم...

صدای کودکان ، یادآور اندک شادمانی کودکی ام می شود...

چه دور است آن روزها!

و چه آشناست صورتک برفی آدمکی خندان!

گویی بر نابودی شادمانی کودکانه ام لبخند می زد...

و هم اکنون من، بر آن همه بی خبری می گریم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط sani  | 

بغضم را ........

بغضم را در درون پنهان می کنم.

 

نمی خواهم بدانی ناراحتی ام را

 

و دلیل سکوتم را...

 

به لبخندی تلخ بسنده می کنم

 

و می دانم که تلخی اش را درک می کنی

 

و تو هم تلخ خواهی شد...

 

و من هنوز بغضم را پنهان کرده ام

 

در زیر گبرگ های پرپر شده در زیر پایم.

 

آنها غصه ام را برایت قصه خواهند کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط sani  | 

گنجشگ وخدا.......

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط sani  | 

دل من باز گريست.......

دل من باز گريست 

 قلب من باز ترک خورد و شکست 

 باز هنگام سفر بود 

 و من از چشمانت ميخواندم 

 که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد 

 و از اين عشق گذر خواهي کرد 

 و نخواهي فهميد

 بي تو اين باغ پر از پاييز است

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط sani  | 

خسته ام...

خسته ام از زندگی از سوز و ساز

خسته ام از سوز درد انتظار

و چه دنیای پر از شور و شریست

مردمانش را نقاب دیگریست

عشق می دزدی خرابت می کنند

دوست می داری جوابت می کنند

خسته ام ...

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط sani  | 

دوست دارم

 اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

 

 خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

 

 من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

 

 تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

 

 بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

 

 چشمان من غریق اشک هجران تو شد

 

 با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

 

 نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

 
 بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط sani  | 

به سوی تو قدم برمیدارم

هر روز و هر شب....
به سوی تو قدم برمیدارم شمرده شمرده نمی دانم مقصد کجاست؟
 ولی بی هدف در کوچه پس کوچه های زندگی قدم بر میدارم
 برگهای بید مجنون خانه مان کم کم رنگ زردی به خود می گیرند
 من هم خیلی وقت است که در پاییزم ولی خبر ندارم...

شاید روزی برایم بهار باشد ولی ان روز هم خیلی دور و دیر است
حتی خیلی دورتر از تصوراتم
...

 دیگر کاسه صبرم لبریزتر از همیشه شده
 و روزها برایم طاقت فرسا و بس دشوار و دل تنگیهایم
 بیشتر از روز قبل است
من از غربت سالیان دور می آیم،
باورم کنیداز پشت غریبستان عشق آمده ام
تا در عصر قساوت و سنگدلی که عشق را در
 مسلخ نام و نان،قربانی می کنند،
با یک سبد از واژه های غریب در میان این سایه هایی ک
ه اطرافم را احاطه کرده اندغربت مردم زمانه و نا مهربانی ها
را فریاد بزنم و غریبانه ،بر احساس تلنگری بزنم...
تا بلکه این احساس های دروغین و کاذب کمی به خود بیایند
و به جای دروغ و احساسی کاذب :
محبت رادر کالبد بطن وجود خویش بکارند....
و باز تنهای تنها گوشه ای اتاق تاریک وکلبه غمگین
دلم زانوی غم بغل کردم و می گریم...
گریستنم نه بهر اینست که تو را از دست دادم نه:
گریستنم از بهر این دل ساده است که چقدر زود باور لوده است
که چقدر راحت هر بی سرو پایی را درون خویش راه میدهد...
هر چه گفتم ای دلک ساده ام دنیا عوض شده تو
 هم مراقب باش ولی کاش کمی گوش به حرفم میداد ...

واین چنین مرا به اعماق درد و تنهایی تبعید نمیکرد......
+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط sani  | 

بارالها..................

بارالها این حقیر  کوچک پست را که
در فواره های خواهش چیزی جز ناسپاسی

 و فقر ندارد را ببخش .
 اگر این زبان خموشم هچی گاه در مدح تو نخواند
 یا که غفلت کرد مرا ببخش...
 مرا ببخش اگرچه فرسنگ ها را در کوره راههای دنیا گام برداشتم
 و از تو فاصله گرفتم  مهربانم گرچه این چشمانم تمام دنیا را لمس کرد اما
گویی چیزی جز تاریکی نیافته است...
 اگر یک روز:
صدای باران نشنوم یا رنگین کمان زیبایت  درروزهای بهاریت نبینم .
اگر روزی نشنوم که کسی  مرا  صدا می کند...
آه خدایا اگر هروز باز شدن غنچه های
محمدی را نبینم اگر نبینم که چطور دارند به من لبخند می زنند . تازه قدر
نعمتهایی را که تو به من  دادی با تمام وجود حس میکنم...
قادرا تورا می پرستم و تمام وجودم را وقفت می کنم چشمانم را برایت نذر می کنم .
 نذر می کنم که دیگر معاصی را از خود دور کنم . بگذار سر به
سجده تعبدتت بگذارم .
 مرا ببخش مهربانم . اری من بنده ای بودم که به درگاهت خوبی نکرده ام
ولی فل حال این من هستم ان بنده خطا کار و سیاه دل
که در جاده های تنهایی و غم  مانده ام ...
تنها مونس من و تنها یارو یاورم در این جاده سرد و تاریک
 سرنوشت تویی ای مهربان ترین مهربانم..
تو را از اعماق وجودم صدا میزنم و با دستانی الوده از گناه
وقلبی اکنده از درد و نامهربانی ها با صدایی خسته
در گلو که اخرین نفسهایم در این دنیای فانی برایم به جا مانده...
تو را میخوانم و مرا یاری کن که خسته ام از این دوریی ها نیرنگ ها....
ای نورانیت محض که ارام بخش قلبها یی در کوچه های دلتنگی
در اوج بی کسی با نغمه خوش چکاوکهای خوش اواز و دلتنگی نیلوفرهای تنها
 از اعماق و ژرفای نگاه و قلبم بخوان که چقدر به تو نیاز مندم....
الهی در استان کبریایت میدانم بنده نا سپاسی بودم و
هستم تنها تو میدانی که در این قلب شکسته چه میگذرد
پس به ناچار یا از سر شوق همیشه تنها تو بودی تو را خطاب میکردم
 و در شادی و غمم تو شریکم بودی...
+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط sani  | 

کاش..

در نهایت سردی قلبها و شبهای تاریک و بی وزن و گیج
از اعماق تنهایی و درد مینویسم..
و در اوج بی کسی هایم عمق تنهایی هایم را می کاویدم....
در بی خبریم: درگیر دنیای کودکی ام بودم...
بی خبر از بازیهای روزگار..
ناگاه سایه ی دستی بر روی ویرانه های وجودم افتاد
 و مرا با خودتا نهایت تفسیر زندگی کشاند...
من رفتم تا نهایت بیداری تا انتهای خواستن تا ته التماس تا پایان تحقیر
.

تا عمق اسمان کوته ولی دلتنگ !
تا نهایت انتظار تا لب سقوط بر پرتگاه فنا شدن
..
با قلبی از سوکوت تا از فرازهای دیوار های حائل بین خواستن

و رسیدن تا دل حبابهای سرگردان کوچک
....
تا ترکهای پوسته ی خشک و بی روح عشق تا ظلمت بیکران
....
بی روح و سرد و بی جان تا ظلمت کرانه شب


تا لب پنجره های حسرت من رسیدم به درون ذرات گیج ماه
و به رعشه های بی پایان روح تنهایم و نهایتا به
دیوارهای
:
بلند جدایی افکن بین اوهام و واقعیات...
 و اکنون من من امده ام تا تنها تر از همیشه و غمگین تر
از روزگاران سپری شده تنها و بدون همدم و مونسی عمق تنهای را میجویم...
و ظربات کند خون را بر دیواره های خشکیده رگهایم احساس میکنم..
میشمارم نفسهای به شماره افتاده ام را

در عمق شبهای بی کسی و جاده های بی پایان تنهایی را
که شاهد لغزش گامهای سست من است را میپیمایم در طلب

نهایت نقطه ای نور و ارامش.....
نهایت دیدار و رسیدن را در بی نهایت انتظار و دوری میجویم..
اری این من هستن غمگین ترین که از اعماق دل شکستن های
این دنیا مینویسم و اینست دنیای سرد و خیالی و پوشالی من
.....

اگر مرد را دردیست خوشست :
درد بیدرمان علاجش اتش است نمیدانم چه بگویم
دلی پر از غم اندوه دارم قلبی اکنده از درد
...
نه مونسی نه همدمی نه همرازی من مانده ام بیکسهایی

که در قاب عکسی از خاطراتم بر روی دیواره اتاقم نقش بسته . خاک میخورد
...
از درد جسم بگویم یا درد روح روحی که خشکیده شده در کالبد زمان
....
کاش نه میدیدم نه میشنیدم نه کلام تا کلام لب بر سخن باز میکردم
.....

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط sani  | 

پاکی چشم و بی قراری دل........................

چشم ها را در فرا سوی شهر عشق دوخته ام

تا به حقیقت پنهان دریچه قلبم پی ببرم ...

سالهاست خیره به افق می نگرم و منتظر تابش اشعه های گرم

 محبت هستم  ولی هیف که انتظاری بیهوده است....

سالهاست که می خواهم بی محبتی را که در سراسر زمین ریشه دوانده

با پرتوهای عشق نابود کنم ....

سالهاست که می خواهم معنای واقعی محبت را در میان

شکوفه های پر طراوت بگنجانم ....

اما حیف که عشقش وجود نداشت و ندارد....

اگر عشقی بود همراه لیلی و مجنون مدفون شد .....

اگر محبتی بود با جسم خسرو پوسید و با روح شیرین رفت به تبار بهترین ها

و من مشمئز از پوچی آدم های مترسکی که بدون عاطفه

 و احساس به کارهای روزمره تحقق می بخشند

می خواهم فراق  و فنا شدن را به بودن در این سرزمین ترجیح دهم .....

باز میخواهم ازغم بی فرجام عشق قلبم  که همچون آسمان  میگرید

 بنویسم و بدنبال بهانه ای میگردم:

بهانه ای پوچ تا با آن بتوانم داغ فراغ ودرد این دل شکسته را

از سینه ام بیرون کنم...

 شاید این غمها و بهانه ها را با قطره های باران ک

ه از بت موج بر ساحل گونه ام میریزد:

 درمان سازم می خواهم فریاد بزنم اما قدرتش را ندارم ...

 

میخواهم گریه کنم ولی دریای اشکم نیز خشک شده

پس بیهوده میخندم خنده ای دردناک از سردلتنگی

 وغم آری وقتی انسانی بیهوده زیست و دلش شکسته شد دیگر شادی...

 

 وغم و اه و اشک و شادی برای او مفهومی ندارد ....

 

کاش میشد فریادی کشم که اسمان  دلم کمی ارام گیرد

 و کشتی غم انگیز دلم بر ساحل ارامش سکنا گزیند

تا کمی این قلب شکسته  ارام گیرد تا ...

اینقدر بی تاب و بیقرار و غمگین از این دنیا ی بی وفا وعاشقانی دروغین نباشد...
+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط sani  | 

بی وفا...........

امشب تا ستاره ها ، تا نزدیکی ماه سفر می کنم

با تمام وجودم یک بار دیگر ایمانم را استوار می کنم .

شور و شعف در وجودم شعله می کشد و با صدایی بلند نام او را صدا می زنم؛

چرا که نام او مرهمی است بر روی زخم های قلبم که او برایم حک کرده است...

دیگر روی آرزوی شکوفه ها ،

و التماس سبز شکفتن که در نگاه غنچه ها موج می زند؛ خط نمی کشم.

ستایش گندم زار را تحقیر نمی کنم .

دیگر شیشه ی دل بندگان خدا را با سنگ غرورم نمی شکنم .

دیگر قاصدک ها ، پنجره ها ؛ درخت ها و صدف ها را به بازیچه نمی گیرم .

امشب در خاطرات شقایق ..

گل سرخ می کارم و بوی یاس را در لا به لای ورق های احساسم می پراکنم ؛

پرستوی عشق را در آسمان دل رها می کنم .

روی دل مروارید می نویسم او یکتا ست  و

 به آهوهای وحشی و سر کش یاد می دهم که بی همتا بودن نقاش بهار را

 در زیبایی باران می توان دید

که چرا که این چشمه ها  نشانه ای از هزار نشانه ی بی همتا ی خداوند است.....

باره دیگر امده ام تا از تنهایی این شوریده حال بنویسم 

ولی باز  ستاره هایی که  از پشت اسمان ابری دلم سو سو میکند

و میخواهند تا خودشان را از پشت ..

این اسمان ابری نمایان کنند تا بلکه ذره ای از سنگینی این بال شکسته

 و جسمی خسته را کم کنند

تا بلکه ارام  و اسوده تر پرواز کند سوی اسمان :

 اسمانی  که تنها ماوای ارامیست که

قلبم  را ارام میکند و تسکین می دهد..

حال اشکهای غم و دردهای دل را کنار میزنم و چشم باز میکنم

 و دوباره من و تنهایی اتاقی سرد و تاریک و

 یک مشت خاطرات تلخ و شیرین و کلماتی که از سر دلتنگی برایم  به جا مانده...

امدی جانم به  قربانت ولی حالا چرا...

بی وفا حالا که از پا افتادم چرا....

حال امدی و میگویی دوستت دارم  زمانی بر گشتی که من مانده ام

 تنهایی که تو نثارم کردی

ان سالها که در خلوت خویش با صدای خسته  که در گلویم

خص خص میکرد زار ناله میکردم تو در کدامین سوبودی.....

و ملتمسانه قسمت میدادم:ولی تو هیچ ندیدی جز سرکشی و غرور خویش

 و نمیدانم چه چیز یا چه کسی جای من را در اسمان قلبت گرفته بود

 که این چنین کردی با من....

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط sani  | 

دوست دارم نگاهت کنم صدایت را بشنوم .....

برای دوست داشتنت محتاج دیدنت نیستم

 

اگرچه نگاهت ارامم میکند محتاج سخن گفتن با تو نیستم

 

اگرچه صدایت دلم را میلرزاند

 

محتاج شانه به شانه ات بودن نیستم

 

اگرچه برایم تکیه کردن شانه ات محکم ترین وقابل اطمینان ترین است

 

دوست دارم

 

نگاهت کنم..........

 

صدایت را بشنوم ........

 

وبه تو تکیه کنم.............

 

دوست دارم بدانی حتی اگر کنارم نباشی

باز هم نگاهت میکنم وصدایت رامیشنوم.......
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط sani  | 

گریه نکن........

دلت تنگ است میدانم قلبت شکسته است میدانم زندگی برایت عذاب است میدانم......اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم.......

گریه نکند که اشکهایت حال وهوای مرا نیز بارانی میکند گریه مکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد.....آرام باش عزیزم دوای درد تو گریه نیست ! بیا ودرد دلت را به من بگوتا آرام بگیری با گریه خودت را آرام نکن......! با تنهایی باش اما اشک نریز درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی!

گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند..!گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند!گریه نکن که چشمهایم طاقت این را نداردکه آن اشکهای پر مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببیند.ودستهایم طاقت این را ندارد که که اشک های چشم هایت رااز گونه هایت پاک کند..!گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته میشوم ! گریه نکن چون دوست ندارم آن چشمهای زیباییت را خیس ببینم.حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس وخسته شود؟

ای عزیزم ،ای زندگی ام،ای عشقم،اگرمن تمام وجودت میباشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی،تنها یک چیز ازتو میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی وآن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس وگریان باشند!زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ،آن اشک های پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار،بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند.... عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد!وقتی اشک هایت را میبینم غم و غصه سراغم می آید!

وقتی اشک هایت را میبینم حال وهوای غریبی به سراغم مس آید!وقتی اشک هایت را میبینم،از زندگی ام خسته میشوم!وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد،پرندگان آوازی نمیخوانند،بغض آسمان گرفته میشودوپرستو های عاشق خسته از پرواز!

<>گریه نکن عزیزم ...... آرام باش عزیزم،بگذار این اشک های گذشته رااز گونه های نازنینت پاک کنم،دستانت را در دستان من بگذار عزیزم،سرت را بر روی شانه هایم بگذارعزیزم ودرد و دل هایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم.....من میشنوم بگو درد دلت را عزیزم!
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را میگیرد،با گفتن درد دلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!میدانم وقتی داری این متن را میخوانی اشک از چشمانت سرازیر میشود آری پس برای آخرین بارنیز گریه کن چون این درد ودلی بود که من نیز با چشمان خیس نوشتم!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط sani  | 

گریه کن..............

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا باید از هم جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون گلایه می کنم

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گر چه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط sani  | 

نمی دانم .....

نمی دانم که این عشق چگونه بر کویر خشک قلبم بارید که دل بی خبرم عاشق شد
و به عشقش می بالد . . .
نمی دانم می داند که با دیدنش می رود از تن و جانم خستگی . . .
نمی دانم تا کی عاشق می ماند . . .
نمی دانم می داند بدون او بی قرارم ، هیچم ، پیچم . . .
نمی دانم می داند در انتظار فردای با او بودنم . . .
نمی دانم چگونه سر کنم لحظات بی او بودن را . . .
نمی دانم می داند که هیچگاه عشق واقعی نمی میرد . . .
نمی دانم می داند دوست ندارم در رویای کسی دیگر باشم . . . . !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط sani  | 

یکی را دوست میدارم كه.........

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم
و لحظات سرد زندگی را با گرمای عشق او میگذرانم!
کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید
و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم!
یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،
همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!
 
یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگر برایم یکی نیست
 او برایم یک دنیاست!
 یکی را برای همیشه دوست میدارم ،
کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !
کسی که هرگز اشکهایم را ندید
و ندید که چونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!
یکی را تا ابد دوست میدارم
کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید
و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است
که در قلبم نشسته است !
 
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم
 کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و
 لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
 آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم
کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد
که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !
کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است
 از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !
 یکی را دوست میدارم ولی او
هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!
 نمیداند که چقدر دوستش دارم
 نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !
یکی را با همین قلب شکسته ام
با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!
کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست
اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!
یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم
کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز دوست نمیدارد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط sani  | 

دوست دارم

باز  کن آسمان را به رویم

 

چشمهایت نهایت ندارد....

 

چند خورشید باید بسوزم؟

 

خنده های تو قیمت ندارد...

 

سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند

 

وگفتند سرنوشت عجیبست اما.... عشق کاری به قسمت ندارد

 

خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه ی عشق

 

خواستی تا بگویم :عزیزم دردهایم حقیقت ندارد!

 

زخم های مرا زیرو رو کن , نام تو حک شده در وجودم

 

گونه های تورا پاک کردند دستهایم که قوت ندارند

 

قلب آیینه ها را نلرزان, رود لبخند را نخشکان

 

خنده هایی که هرگز

 

به سیل گریه های تو عادت ندارند

 

میرسد مرگ آرام آرام, پشت پرچین این خواب رنگی

 

کی؟ کجا؟ من نمیدانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد

 

خنده های تو برایم عزیز است, چشم های تو قرمز نباشد

 

گرچه سخت است دور از تو بودن, این زمستان مروت ندارد

 

می روم تا بهاری دوباره,دستهای مرا پس بگیری

 

مهربانم ببخش این غزل را

 
<>وقت تنگ است و فرصت ندارد
<>
<> 
+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط sani  | 

ببار اي برف

 
ببار اي برف بر قلبم
ببار آرام و پيوسته
 
مرا پنهان كن از چشمان بي شرمش
 
مرا خاموش كن از آتش عشقش
 
مرا با سوز خود همساز كن
 
شايد
 
فراموشم شود عاشقترين بودم براي عشق شيرينش
 
فراموشم شود از من
 
بهاري را به يغما برد و
 
جايش يك زمستان داد
 
ببار اي برف آهسته
 
كه از خاطر رود
 
زيباترين لحظه هايي را
 
كه با او رفت
 
ببار اي برف
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط sani  | 

نمی دانم تو چه هستی که......

عهد کرده بودم هرگز عاشق نشوم و از محبت سخن نگویم

وقتیکه تو را دیدم به خود لرزیدم و از خود بی خود و مست

گشتم هرگز شبها بیدار نبودم ولی با یافتن تو هر شب تا

صبحگاهان بیدارم . نمی دانم تو چه هستی که تمام عهدهایم

شکست . نمی دانم تو می دانی دل من در هوای دیدن تو

بی تاب گردیده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط sani  | 

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط sani  | 

گرفتارم هنوز

خوب می دانی که در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بیدارم هنوز
 
نازنین با من مگو دل بر کن از تکرار من
گرتو تکرار منی جویای تکرارم هنوز
 
گرچه تن زخمی و خاکی در رهت افتاده است
نیست بر ایینه دل هیچ زنگارم هنوز
 
فاش می گویم به تو ، با من غریبی ات چرا ؟
رمز و راز من تویی ، دنیای اسرارم هنوز
 
من به پهنای امید خود گل شوق تو را
در میان این کویر تشنه می کارم هنوز
 
می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سینه چون از عشق سرشارم هنوز
 
شعر هایم سوخت و خاکسترش در مشت من
باز می بینم تو را معنای آثارم هنوز
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط sani  | 

برايت آرزو مي‌كنم كه.......

اول از همه برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي

                و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

                               و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

                                                 و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

 

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد . . .

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

  از جمله دوستان بد و ناپايدار . . .

برخي نادوست و برخي دوستدار . . .

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي . . .

نه كم و نه زياد . . . درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد . . .

تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري . . .

           تا در لحظات سخت ،

                     وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ،

                               همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

           نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند . . .

چون اين كار ساده اي است ،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند . . .

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي ،

            خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . .

                      و اگر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي ،

                                                    و اگر پيري تسليم نااميدي نشوي . . .

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني ، وقتي كه آواز سحرگاهيش را سر مي دهد . . .

                چرا كه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت . . .

به رايگان . . .

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني . . .

                              هر چند خرده بوده باشد . . .

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي . . .

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:

« اين مال من است » ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان ، اگر مرد باشي ، آرزومندم زن خوبي داشته باشي . . .

و اگر زن باشي شوهر خوبي داشته باشي ،

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز كنيد . . .

اگر همه اين ها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم . . .

"ويكتور هوگو"




+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط sani  | 

دوست دارم

 
<>دیدمت وای چه دیداری وای
<>این چه دیدار دل آزاری بود
 
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
 
که مرا با تو سرو کاری بود
 
دیدمت وای چه دیداری وای
 
نه نگاهی نه لب پر نوشی
 
نه شرار نفس پر هوسی
 
نه فشار بدن و آغوشی
 
باز لبهای عطش کرده ی من
 
لب سورزان تو رو می جوید
 
می تپد قلبمو با هر تپشی
 
قصه ی عشق تو را می گوید
 
پیش یا پیش بیا پیشتر
 
تا که بگویم غم دل بیشتر
 
دوست ترت دارم از هر چه دوست
 
ای تو به من از خود من خویشتر
 
دوست ترت از آنکه بگویم چقدر
 
بیشتر از بیشتر از بیشتر
 
 
<>داغ تو را از همه داراترم
<>درد تو را از همه درویشتر
 
 
<>هیچ نریزد بجز از نام تو
<>بر رگ من گر بزنی نیشتر
 
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
 
تا نشود قافیه ندیشتر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط sani  | 

نمی دانم که بی تو چیستم من

نمی دانم که بی تو چیستم من
بی تو

همیشه چقدر زود دیر می شود,دوست من!
همیشه چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم .
همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند...
همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...
همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی

چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی , تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب  من ,چشم در راهت هستم
ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟
نمی دانم , نمی دانم بهانه ات چیست!
فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...
فقط می دانم که دلم بی قرار توست.
می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم...
می دانم که با تمام نا مردمی هایت , بی مهریت هایت آزارهایت ..
می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .
نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.
 با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !
هنوز دلم برایت تنگ می شود
 هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...
راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده ....
باز هم بی قرارت می شوم ...
هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .
هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...
هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...
باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...
آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند.
آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...
یادش بخیرآن روز ها ...
همیشه چقدر زود دیر می شود,دوست من!
همیشه  چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم .
همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند...
همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...
همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی
با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه...
فقط چون دلت می خواهد
فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام!
نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...
نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ...
نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی !
چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...
چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست .
منکه را ه رفتن را خوب می دانم , چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟....
تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای
که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟
 که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ...
محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...
قلبم را به امانت به تو سپردم...
امانت دار خوبی باش...شکستنی است
مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...
باور کن دیگر توان از دست داده ام...
باور کن هنوز می خواهمت ...
دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! 
دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب...
پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...
خسته ام
خسته ی خسته ی خسته ....
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط sani  |